آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه 26 اردیبهشت97

هوای اردیبهشت پر شده از بوی باران و نمی که من رو یاد شمال میندازه. ماه اردیبهشت پر بود از خاطرات و بیرون رفتن ها و مهمانی ها والبته بسی ناراحتی. روز معلم و تب و تاب دخترم برای هدیه خریدن تا جشنی که برای آزیتا جون مربی عزیزش در مجتمع گالریا گرفتن و تا لحظه رفتن بهش نگفته بودم و با دیدن سارینا وباران نمیدونست چه خبره و مناسبت چی برگزار تا چشمش به مربی عزیزش افتاد و کلی ذوق کرد. شبی بود در کنار عزیزایی که دوست داشت و من بخاطر اتفاقات روز اداره  باتمام خستگی  و ناراحتی که داشتم خودم روبایکوت کردم و باتمام ترافیک و بارندگی به  دورهمی دوستان رفتم. چند تا از دخترای خوشگل کلاس آزیتا جون رفتن و غزل سعدی ...
26 ارديبهشت 1397

روز شنبه26اسفند96

روزهای  آخر اسفند به سرعت به پیش می رود. هوای روزهای آخر سال تا دیروز به شدت گرم و امروز بارانی و خنکی خاصی داره. روزهای اسفند روزهای پر از شور و سروصداست و من همیشه دلم میخواد تو خیابونا قدم بزنم و شور و حال آدمها رو ببینم.در ایامی که گذشت تولد آرشیدا همکلاسی قدیمی آویسا دعوت شدیم .  در راه رفتن به شهر کتاب جهت خرید هدیه برای آرشیدا بودیم که آویسا شروع به نطق کرد. مامانی آوا بهم گفت که آرشیدا گفته بیا با آویسای جدید که تو کلاس شون دوست بشن و اون آویسا دیگه رفته و قدیمیه.  من با اینکه الان از حرفش ناراحتم ولی می خوام برم تولدش چون دلم می خواد اونا رو ببینم. باهماهنگی آقای همسر که...
26 اسفند 1396

این روزهای آویسا(13 اسفند96)

هفته اول اسفند برای دخترم با تولد سارینا همکلاسی دوره پیش دبستانی و هم گروهی کلاس مشاعره شروع شد. اولش نمی خواستم برم ولی وقتی ذوق و شوق آویسا رو دیدم رهسپار تولد شدیم. دخترم بسیار بهش خوش گذشت و همچی جشن را با خواندن و حرکات موزونش ترکاند. از تولد بگذریم. بخاطر دلخوری هایی که از مدرسه برای جشن ژله برای کلاس آویسا اینا ماند بر آن شدیم که جشن مشاغل برپا کنیم و درتقسیم بندی مشاغل تشدید دار شغل نجاری به آویسا خانم گلدسته رسید. روز سه شنبه بعد استخر با تمام خستگی که داشتم رهسپار اسباب بازی فروش ها و شهر کتاب شدم تا بتونم ابزار کار خانم فراهم کنم. ابزار نجاری خریدیم. لباسی براش فراهم کردم و صبح 4شنبه رهسپار مدرسه ش کردم...
13 اسفند 1396

4شنبه 2اسفند 96

سلام به همه دوستان. این روزهای ما کمی تکراری است . از بحث برف و یخ بندان که بیرون که بیایم خوردیم به تعطیلات آلودگی هوا و سه روز بچه ها تعطیل شدن.دردسر اداره و چه کنم چه کنم بنده که بچه ها رو کجا بزارم شده بود دغدغه روزهای آلوده. یه روز خانه عمه جان و باقی منزل باباجان. بعد تعطیلات آلودگی ما چون از قبل هماهنگی کرده بودیم که بخاطر برخی از امور و کمک به مامان حاجی بریم شمال با هماهنگی با خانم دربندسری عزیز و معاونت آموزشی مدرسه رهسپار شمال شدیم و تا 22 بهمن آن جا به سر بردیم. ابتدا قرار بود که شب قبل رفتن به مسافرت جشن تولد آویسا خانم با  خانواده همسرجان برگزار شود اما به دلایل امنیتی مریض نشدن بابا جون کنسل...
2 اسفند 1396

روزهای برفی بهمن96

سلام به همه دوستان خوبم روزهای برفی تون پر از شادی و آرامش. این روزهای ما به تعطیلی و مریضی و باقی امور  گذشت. اتفاق این روزها وفات زندایی کبری بود. که با رفتنش آسمان هم انگار به تب و تاب افتاد و با تمام سعی مامان نسرین برای رفتن به مراسم تشییع بخاطر باران و  مدرسه دختری و مریضی پسری نشد که بره. هر چند که بابا رضا رفت ولی ما نرفتیم. شب به همراه بابایی برای عرض تسلیت رفتیم خونه دایی حسین. قبلش ذهن آویسا رو آماده کردم که می خواهیم بریم خونه مامان بزرگ آلاء چون رفته پیش خدا و ما میریم که از نبودش ناراحت نباشن. خلاصه رفتیم و در گیرودار عزاداری دیدم که آویسا دست آلاء گرفته و برده کنار عکس زندایی خدابیامرز و با ح...
10 بهمن 1396

این روزها که گذشت...(آذر 96)

سلام و صد سلام به همه دوستان خوب خودم و گلهای کوچک زندگیم. این روزهای ما پر شده از روزهای پر تلاطم و استرس. عمل قلب باباجون و عمل گوارش مامان حاجی برجسته ترین اتفاقات آذر ماه گذشته بود. و تولد گل دخترم که در گیرودار بیمارستان و عمل ها ماند. هر چند می خواستم تولد کوچکی در منزل برای دخترم بگیرم و البته آن هم بخاطر مریضی و تب دخترکم انجام نشد. و ما بر آن شدیم که باگذشت زمان و کم شدن استرس تولدی برای دخترکم مهیا کنم.  آویسای من هنوز کلاس مشاعره و شناش برقراره. در یکی از روزها من مهمان کلاس دخترم بودم و ایشان معلم کلاس. تا حرف اٍ را تدریس کنن. کیف پول و کلوچه هدایایی بود که برای همکلاسی هایش تدارک دیدیم و دخترم آغلز کلاسش ر...
6 دی 1396